|
از دست کبریت کاری ساخته نیست،ما هرگز به بهشت برنمی گردیم ،تو هیچ وقت آدم نمی شوی
|
ایـن روز هـا
لـب خـنـدهـای ژکونـد تـحـویـل مـی دهـم
مـنـحـنـی خـنـده هـایـم را روی لـب هـایـت جـا گـذاشـتـم /.

پی نوشت : حـال روزمـان بـهـتـر اسـت /.
پی نوشت : ایـن نـوشـتـه هـیـچ مـخـاطـب خـاصـی نـدارد /.
هـر روز
در تـاریـک تـریـن کـنـج کـافـه مـی نـشـیـنـم
و قـهـوه دلـتـنـگـی را تـلـخ تـلـخ مـی نـوشـم
و بـه روزهـایـی فـکـر مـی کـنـم
کـه پـیـش روسـت
کـه طـنـاب دار شـد بر گـردنـم
و مـرا از داری بـه نـام روزگـار آویـزان کـرده
و مـن دسـت و پـا مـی زنـم و جـان مـی کـنـم /.
پ.ن : حـال و هـوای ایـن روزهـا نـامهـربـان هـسـت و دلـگـیـر /.

بـهـار و ایـن
هـمـه
دلتـنـگـی (!)
+ رفـیـق جـونـی هـای عـزیـزم . روزهـایـتـان بـهـاری .
+ سال نــــــــــــو مـبـارکـــــــــ

این بهار که بیاید
دچار خواهم شد
مانند یک بذر
سر از خاک در می اورم
جوانه می زنم
سبز می شوم
جوی ِ آبی می شوم
از دل کوهی جاری شده
تا دل دشت
تا دل دریا
می دوم
پرنده ای می شوم
بر فراز بلندترین نوک درخت
ترنم بهاری سر می دهم
درختی می شوم
شاخ و برگ می دهم
شکوفه و عطر بر زمین می پراکنم
دخترک گل فروشی می شوم
و بر در هر خانه ای
بنفشه ای می نشانم
نسیم بهاری می شوم
در گیسوان دختران شهر پیچ و تاب می خورم
بهار که بیاید
دچار می شوم
دچار ....!


بـهـار کـه بـیـایـد
شـاخـه و بـرگ مـی دهـم
شـکوفـه مـی کـنـم
شـکوفـه ...!
ریـشـه هـایـم را از زمـیـن بـر مـی دارم
راه می افـتم
در کـوچـه و بـازار هـای مـرده شـهـر
بـه مـردمی کـه تـا نـوک بـیـنـی شـان را بـیـشـتـر نـمـی بـیـنـنـد
شـکـوفه و شاخ و بـرگ هـدیـه مـی دهـم
بـعـد پا کـوبـان
مـی دوم
تـا دشـت ، تـا کوه ، تـا دریـا
کـوچـه ها ، خـیـابـان هـا ، شـهـر هـا را
شـکـوفـه بـاران مـی کـنم
فـقـط کـافـیـسـت بـهـار بـیـایـد
پ.ن : این بهار حس خوبی دارم / حس می کنم دچار شده باشم
پ.ن : بهار در راه من زودتر بیا !

![]()
شنیده ام
از اعجاز عشق برای این کوردلان گفته ای
اینان که چشمان بند یک زر است
عشق به چه کارشان آید ؟!
گفته ای
با عشق به آسمان ها می توان پرواز کرد
انان که به طیارهایشان دل خوش کرده اند
پرواز به چه کارشان می آید ؟!
گفته ای
عشق قداست دارد و همه ما به نوعی عاشق متولد شده ایم
اینان که عشق را در هرزگی هایشان خلاصه کرده اند
دیگر قداست چه معنایی برایشان دارد ؟!
در سرزمین گندم نمایان جو فروش
همه پنبه به گوش مانده اند .
اینجا شغالان زودتر از آنچه فکرش را بکنی
پیراهن یوسف را دریده اند
هی !
پیامبر عشق و دوستی
اینجا آدم های زیادی آب در هاون کوبیده اند
راهت را بگیر برو
این گل های که لگد می کنی
آدم های خوبی نمی شوند .!!!
بادبادک های روز های کودکی اوج بگیر . هوای اینجا نفس گیر شده است .
کودکان این شهر در آروزی های پر زرق و برق غرق شده اند .
جز چند بچه کسی دیگر رویای ساده پرواز را به خاطر ندارد .
پرواز کنید ، اینجا آدم هایش دل خوش اند به چند طیاره دست ساخت که هر روز از بالای
سرشان می رود و دود می کند .
اینجا دیگر از رنگ های زیبای رنگین کمان خبری نیست
همه چیز این شهر خاکستری شده است ...
خاکستری .........بادبادک روزهای کودکی .................... اوج بگیر ......


